|
فرقه رجوی نه مسئله ای سیاسی که تهدیدی جدی برای سلامت جامعه است |
||
|
مسعود خدابنده، بیست و هشتم اکتبر 2006 |
||
|
آقای هاشمی نژاد، با سلام. نمی دانم اخیرا وقتی برای ملاحظه واکنش های مریم رجوی داشته اید یا نه. هر چه هست آثاری از عدم باور و غافلگیری و در نتیجه دستپاچگی و وحشت دارد. شخصا جالب ترین قسمت واکنش های مریم رجوی انتخاب جملاتی از مکاتبات بنده و شما است که از یک طرف نتوانسته به آنها اشاره نکرده و سوزشش را در درون خاموش کند و از طرف دیگر نمی توانسته همین چند جمله را هم بصورت کامل منتقل کند. و باز در همین جملات جالب ترینش همان عذر تقصیر بنده از شما بخاطر حضور چند ساله ام در فرقه ضد بشری و تروریستی ای است که باعث قتل هزاران ایرانی و خارجی و از جمله افراد خانواده شما شده است. مریم رجوی نه می تواند وحشتش از این عذر تقصیر و تاثیرات احتمالی اش را فراموش کند و نه می تواند علت این عذر تقصیر را در نوشته اش بیاورد که مشکلش را دو چندان خواهد کرد. بی جهت نیست که همین چند جمله انتخابی اش هم نقطه چین هایش بیشتر از کلماتش است. بگذریم قبل از هر چیز اجازه بدهید در مورد فوت پسرخاله جنابعالی آقای امیر(محمد رضا) شریف رازی نیز به شما و خانواده گرامیتان تسلیت بگویم که طبعا ایشان را نیز جز یکی دیگر از قربانیان این فرقه نمی دانم. در ادامه عرض خواهم کرد و فکر می کنم شما نیز قبول داشته باشید که وی اگر الان حی و حاضر می شد مسلما نه تنها تاییدیه ای بر حرکات فرقه امروزی نمی بود که احتمالا از آنچه در حال حاضر در فرقه جریان دارد وحشت می کرد. در همینجا اجازه بدهید یک نکته دیگر را هم روشن کنم. به نامه قبلی بنده اشاره فرموده اید که مسئولیت ادامه داشتن منحنی سینوسی و البته رو به افول و پر از افت و خیز سازمان مجاهدین را بر عهده حکومت گذاشته ام و توضیحاتی در مورد روش های مورد استفاده رجوی و چگونگی برخورد حکومت در آن زمان داده اید. در مثال هایی که آورده اید نه تنها حرفی نیست که خود مثال های متنابهی از آنها دارم. منظور بنده این نیست که مسئولیت قضایی اعدام آقای امیر شریف رازی و دیگران رجوی و سیستم تروریستی وی نبوده یا نیست. منظورم این است که از فرقه رجوی یک توقعی است (و یا بهتر بگویم نیست) و از حکومتی که با رای گیری سرکار آمده توقعی دیگر. در نهایت هم منظورم نقش سازنده در زمینه اجتماعی است و نه حتی مسائل سیاسی و الا که در این صورت ورود به سیاست بقول معروف "گر حکم شود که مست گیرند، در شهر هر آنکه هست گیرند". اصولا و آنطور که تا کنون فهمیده ام در سیاست اساسا و معمولا انتخاب بین گزینه ای بد یا بد تر است والا که کار در شرایطی که گزینه ای مثبت هم داشته باشد معمولا در سطوح دیگر حل می شود و بحثی نیست . با همین مضمون است که مسئولیت جان افراد گرفتار در کمپ اشرف (چه تحت سلطه مستقیم فرقه و چه در کمپ جنبی آن) را مستقیما متوجه نیروهای ائتلاف و بطور مشخص ارتش امریکا می بینم و نه سازمان مجاهدین. راه دیگری نیست و وقتی فرقه ای مثل گروه رجوی را در اقصی نقاط عالم گروه تروریستی اعلام می کنیم دیگر مسئولیت خواستن از چنین گروهی نمی تواند جایز و یا حتی عقلانی باشد. مثالی اجتماعی تر خدمتتان بزنم.
شما به کشف انباراسلحه گاراژ
بخارایی در نارمک در سال 1358 اشاره کردید و خاطرات بنده را نیز زنده کردید.
منابع داخل کشور زیاد در اختیارم نیست ولی خوشبختانه و با وجود مراحل مختلفی از
برنامه های کتاب سوزانی رجوی که مدتی قبل از جریان طلاق های اجباری و جدا کردن
بچه ها از مادران در راستای "پاکسازی مدارک تاریخی سازمان" شروع کرد، عده ای
توانستند مدارک و کتب آن زمان را جمع آوری کنند و شاید یکی از منابع اینترنتی
غنی در این رابطه سایت "نگاه نو" باشد که از جمله برخی از نشریات اولیه سازمان
مجاهدین را روی سایت گذاشته. به نشریه شماره پنج صفحات یک و دو اگر مراجعه کنید
همین مطلبی که ذکر کرده اید را ولی از زبان سازمان تحت عنوان "اطلاعیه سازمان
مجاهدین در باره حمله به انبار اسلحه مجاهدین" خواهید یافت. در شماره یازده هم
باز مطلبی در مورد حاضر نبودن به تحویل تسلیحات درج شده است که از هر طرف که
بنگریم حداقلش این است که سازمان مجاهدین از روز اول بر داشتن انبار سلاح و
گروه های شبه نظامی مستقل خود تاکید داشته که طبعا منتج از همان اعتقاد به
"مبارزه مسلحانه" بعنوان استراتژی غیر قابل تغییر در هر زمان و هر مکان و هر
شرایطی است. بنابراین برسر شروع خشونت از طرف مجاهدین و حتی اصرار بر سر شروع
خونریزی از آن طرف به گفته نشریه خودشان حرفی نمی ماند. اگر چه در نقاط دیگر
مخالف استراتژی اعلام شده خودشان بگویند که آنها شروع کننده نبوده اند. البته
می دانید که همین الان هم مریم رجوی بر اساس اصل فرقه ای "دروغ مالیات ندارد"
یک روز در میان مبارزه مسلحانه را رد
و تثبیت می کند.
ولی آنچه در این مراجعه بیشتر ذهنم را گرفت نه مسئله شروع مبارزه مسلحانه توسط سازمان مجاهدین که تقریبا الان زیاد سر آن بحثی وجود ندارد (میدانید که در خارج و بخصوص در محافل متخصصین ایران و خاورمیانه، به پشتوانه مدارک تاریخی آن زمان، در نظر و در عمل از سی خرداد شصت بعنوان کودتایی شکست خورده از طرف رجوی یاد می گردد) بلکه مروری کوتاه بر نوع نگرش رجوی به مسائل از همان آغاز خروج از زندان تا همین امروز است. کافی است در همین سایت نگاه نو به یکی دو نمونه از صفحات اول نشریات مجاهد مراجعه کنید تا مطالبی همچون دستچین شده های زیر نظرتان را جلب کند. نشریه "پیام خلق" شماره یک در
صفحه اول خود می نویسد: نشریه فوق العاده شماره دو مجاهد در صفحه اول می نویسد: سلام بر خلق - سلام بر خمینی شکرگزاری مجاهدین خلق ایران بمناسبت فرمان بسیج سیاسی نظامی امام خمینی (بعد از پنج شش پاراگراف کد های مستقیم از سخنان آیت الله خمینی اضافه می کند) ... "مجاهدین خلق ایران" به
شکرانه این موهبت عظیم خدایی و خلقی یعنی همان رمزهای مکتبی و مردمی پیروزی و
وحدت که "امام خمینی"به مردم و به جوانانش هدیه کرده است خاضعانه ترین تهنیت ها
و... خود را به امام و مردم تقدیم می کند... نشریه شماره ده در صفحه اول خود "تلگراف مجاهدین خلق به امام خمینی" را درج کرده که می نویسد: قم- محضر مبارک حضر آیت الله
العظمی امام خمینی پدر گرامیمان، در همین شماره ده که مصادف است با اشغال سفارت امریکا با تیتر بزرگ می نویسد: شور ضد امپریالیستی خلق قهرمان
ایران خروشان باد و بعد خواسته هایش را از زبان مردم می آورد. توجه کنید: 1- استرداد شاه خائن به عنوان مقدمه ای برای قطع کامل نفوذ اقتصادی و اجتماعی و نظامی و سیاسی امریکا در از ایران. 2- قطع رابطه با امپریالیسم امریکا 3- قطع صدور نفت به امریکا 4- افشا و لغو کلیه قراردادهای سیاسی - اقتصادی و نظامی با امریکا 5- افشای شبکه های جاسوسی سیا و ساواک در ایران که اسناد آن نزد مقامات مملکتی می باشد 6- ضرورت قید صریح محور ضد استبدادی و ضد امپریالیستی و ضد استثماری اسلام در قانون اساسی 7- مصادره ثروتهای وابسته به امپریالیسم در ایران که چیزی جز حاصل خون و عرق زحمتکشان ما نیست ...
عجب!!! لغو کلیه قراردادها، قید صریح ضد استثماری بودن اسلام، قطع صدور نفت، مصادره ثروت های امپریالیست ها، ... عجب... (آقای هاشمی نژاد نگفتم اگر آقای شریف رازی در قید حیات بود الان شوکه می شد؟) به هر حال برگردم سر اصل مطلب. زمانی می گذرد و به زمان کودتای رجوی نزدیک تر می شویم. در شماره بیست و سه صفحه چهار می خوانیم: "قابل توجه آقای بنی صدر در
رابطه با کردستان" ... آخر گره ای که نیروهای
آگاه و انقلابی به سادگی می توانند با دست باز کنند تا کجا و تا کی و تا چند
بایستی با چنگ و دندان باتکای فئودالها و مزدوران محلی باز نمود؟ و تا کی
بایستی هر روز شاهد به خاک و خون غلطیدن مردممان در کردستان و برادران پاسدار
باشین؟ (نیرواهای آگاه! و انقلابی! ای که گره به سادگی به دستیش باز می شود هم که معرف حضور هستند) تشابه نوع نوشتار با نوشتارهای کنونی در کشف و اکتشافاتشان دو سه ساله اخیر فرقه غیرقابل گذشت است. از نخود هر آش شدن رجوی که بگذریم، انگار نویسنده از بیست و پنج سال پیش تا کنون کارش همین بوده و عملش همین. مخاطبین هر چند سال به چند سال عوض شده اند ولی متکلم وحده همان است که بوده. راستی چرا در آن زمان به آقای بنی صدر می نوشتند؟ منظور چه بود؟ مسئله جدا مشکل کردستان بود؟ الان چه می نویسند؟ به کی می نویسند؟ منظورشان چیست؟ جالب است در نشریه شماره شانزده در صفحه اول مطلبی دارد با تیتر "مار در آستین انقلاب" و البته این بار خاصه خرجی به خرج امیرانتظام است. توجه کنید: بالاخره سر و کله آقای
امیرانتظام هم پیدا شد، (باور می کنید این کلمات از جملات قصار کسی است که بیست و اندی سال تحت الامر صدام با ایران جنگیده و اکنون هم تنها افتخار سالهای گذشته اش بقول خودش فاحشگی سیاسی در دوایر اطلاعانی وابسته با اسرائیل و نومحافظه کاران جنگ طلب بر علیه ایران است؟) این ها همه فقط در نصف صفحه اول یک نشریه آمده است. عجب!! الان شعارها چیست؟ کی را از چی می ترسانند؟ چه کسانی را علم می کنند و به چه مقاصدی؟ آیا تغییری جدی در نوع برخورد با مسائل بوجود آمده؟ مخاطبین عوض شده اند ولی آیا متکل الوحده، خط دهنده فرقه، خط فرقه و روشش برای رسیدن به گندم ری فرقی کرده؟ بد نیست نگاهی به مسئله از دید خود آقای بنی صدر هم بیندازیم. از کتاب فراز و فرود شورای ملی مقاومت بخوانیم: آقای بنی صدر، لطفا بفرمایید دلایل تشکیل شورای ملی مقاومت از نظر شما چه بود؟ ... با ورود به تهرا خطر
"فاشیسم مذهبی" به رهبران سازمان ها و گروه های سیاسی خاطرنشان شد، اما در آنها
آمادگی وجود نداشت. کوشش شد جبهه وسیعی با عنوان جبهه اسلامی بوجود آید. حزب
جمهوری اسلامی با عضویت سازمان مجاهدین خلق در آن مخالفتی نداشت اما با عضویت
حزب ملت ایران مخالفت کرد. گفتم... شما با قبول میثاق می
پذیرید که مرام مخالف با آزادی و استقلال و عدم هژمونی از درجه اعتبار ساقط
است. بنابراین اگر میثاق نقض کنید هم بطلان مرام خود را امضا کرده اید و
هم با نقض میثاق قدرت پرستی مطلق خویش را بر همگان آشکار کرده اید و چون
استقامت بر پایه اصول راهنمای انقلاب آغاز می شود جمعه موجه می شود که اصول
راهنمای انقبال ایان حق است. زورپرستان از راه قدرت پرستی منکر آم می شوند...
و بعد از این را دیگر شاید حافظه مان بیشتر یاری کند و نیاز زیادی به کد آوردن از نشریات خود سازمان در مورد همکاری هایش با صدام حسین در حین جنگ، سرکوب شیعیان و اکراد عراق و .... نباشد. در آن زمان هم اگر درست به خاطر داشته باشم تمام مسئله رجوی دو به هم زنی بین ژنرال های صدام بود و باز مشاوره دادن هایش به اصرار و نظرهای عجیب و غریبش که چگونه باید عراق را اداره کنند یا چگونه باید بر ایرانیان پیروز!! گردند. نمی توانم از ذکر این نکته بگذرم که در نوارهای رو شده از رجوی و حبوش مشخصا رجوی از حبوش گله مند است که چرا اجازه ملاقات با صدام به او داده نمی شود و گله مند است که چرا در جشن!! سالروز جنگ ایران و عراق برای مراسم دعوت نشده است. نمی دانم شما در جریان هستید یا خیر ولی هر سال صدام در زیر مجسمه ای از دو شمشیر که طرح خودش بود و کف خیابان آن با کلاه خود های سربازان شهید ایرانی سنگ فرش شده بود با اسب رژه می رفت و بدنبالش بقیه اسب سواران بر روی کلاه خود های سربازان شهید ایرانی رد می شدند. هنوز بعد از این مدت نمی توانم این را بفهمم. ببینید درست می فهمم!! رجوی به حبوش مستقیما گله و شکایت می کند که چرا صدام در این مراسم از او دعوت به عمل نیاورده بود؟!. میدانید که صدام هیچ گاه پنهان نمی کرد که معتقد به از بین بردن نسل یهود و پارسی است. ولی همین صدام خجالت کشیده بود که رجوی را در جشن ضد ایرانی اش دعوت کند و در مقابلش روی کلاه خود های سربازان و شهدای ایرانی اسب بدواند. و حالا رجوی مدعی شده که چرا دعوت نشده؟!!
الان هم که باز وضعیت و اعمالش مشخص است و اخبار روزانه بیانگر خطوطی است که دنبال می کند (اگر بتوان این ها را خط و خطوط دانست). از زمان بیرون آمدن از زندان تا به امروز فکر نمی کنم لحظه ای جز در فکر باز کردن شکاف ها و زیستی ذلیلانه در میان آن ها داشته و اکنون نیز می بینیم که چینین تلاشی و چنین زیستی دارد. ولی بقول معروف چاه کن همیشه در ته چاه است و عاقبت وی نیز مشخص. و البته سوال از کسانی که خود را نزدیک به وی میدانند جز این نیست که ربع قرن است دستور هر کس را اجرا کردید. ربع قرن است که رهبرتان بعنوان مشاور هر کس و ناکسی که با هر کس دیگری دعوایی داشته وارد شده و سعی بر نشستن بر مسند مشاورت هر کس که قدرتی داشته نموده. طی بیست و پنج سال گذشته بقول خودتان نیم میلیون نفر هوادار را به سه هزار مرد و زن علیل و روانی در زندانی در عراق تبدیل کرده اید، از زن و بچه و پیر و مریض هم نگذشتید. بقول آقای بنی صدر "هیچ ارزش و حقوق جهان شمولی نمانده که نقض نکرده باشید". یک روز نعره ضد امپریالیستی کشیدید و بر علیه اسرائیل قلم فرسودید و یک روز در تظاهرات صهیونیست ها بر علیه تیم فوتبال ایران خواستار اخراج آنها شدید. الان هم که تک به تک شلوار بر سر کشیده ایدئولوژی، استراژی و تاکتیکتان جز خروج از لیست تروریست های همین دشمنان سابقتان نیست و بخاطرش هم سازی نبوده که به آن نرقصیده باشید. آقایان و خانم ها. چه می کنید؟ خارج از مشاوره دادن به عالم و آدم که چطور با ایران وارد جنگ شوند و خارج از خواسته تان مبنی بر فراموشی گذشته کریهتان و بکار گرفتن مجددتان، خودتان چه می کنید؟ خودتان چه برنامه ای دارید؟ خودتان حرفتان چیست؟ برنامه برای مردمپیش کشتان بجز مشاوره دادن به لابی اسرائیل و ادای جاسوسی در آوردن در واشنگتن و لندن بعنوان یک "نیروی سیاسی" چه می کنید؟ حتی بعنوان یک فرقه مذهبی اگر با تعامل قبولتان کنیم برای خودتان چه می کنید؟ آیا جوابی هست یا اینکه باز شیر خفته؟ نکند منظورتان از خفتن غش کردن توی بغل سربازان "بقول خودتان امپریالیست" است. زنش را و مهدی ابریشمچی و دو و بری هایش را که در زمان دو سه روز بازداشت دیدیم. رنگ های عین ماست سرهایی که جرئت نمی کردند روبرویشان را نگاه کنند و... بماند. بی جهت نبود که چه در قربانگاه فروغتان و چه همین بار با وقاحت تمام بچه های مردم را رها کردید و فرار را بر قرار ترجیح دادید. بزدل ها صد رحمت به دزد و قاچاقچی. بگذریم. آقای هاشمی نژاد، در تلویزیون پیوند در دو هفته گذشته مصاحبه خانم مرجان ملک را مشاهده کردم. هر بار که می شنوم برایم جدیدتر است. هر بار که می شنوم بیشتر به این نتیجه می رسم که اکثریت قریب به اتفاق کسانی که با هزار ترفند (که انشاالله استفاده از این شیوه ها یک روز در کل جهان ممنوع گردد) اسلحه بدست گرفتند، قرص سیانور زیر زبان گذاشتند و کشتند و کشته شدند نه تنها رهروان یک مکتب مشخص، عقیده، استراتژی و ... نبوده اند که با از کار انداختن تفکر انتقادی شان توسط سران فرقه ابزاری بوده اند که به درجه مختلف حتی قادر به درک عمل و عملکرد روزمره خود هم نبوده اند. اولیه دلیلم هم همین است که مکتبی، عقیده ای، استراتژی ای و ... در کار نبوده. اگر بوده یکی پیدا شود و بگوید چه بوده؟ ضد امپریالیست بوده؟ کمونیست بوده؟ مسلمان بوده؟ کاپیتالیست بوده؟ صهیونیست بوده؟ یا... چند بار عوض شده؟ از چی به چی؟ چرا و چگونه. یا کسی پیدا شود و اصلا همین الان بگوید مکتب یا عقیده یا استراتژی و ... فرقه چیست؟ آیا کسانی که در اوایل انقلاب بخاطر مجاهدین کشته شدند و کسانی که سالها بعد در کنار صدام جان خود را از دست دادند و یا کسانی که اکنون خود را در قرارگاه اشرف می سوزانند خواسته های مشابه ای را دنبال می کرده اند؟ گمان نکنم. آیا خواستگاه و آرمان علیرضا جعفرزاده با محمد حنیف نژاد یکی است؟ آیا رضا رضایی در خیالاتی ترین کابوس هایش هم می دید که در قرارگاه اشرف در عراق بعد از بیست سال جنگ بر علیه مملکت خودش تسلیم نیروهای آمریکایی شود؟ گمان نکنم. و آیا کسانی که در پایگاههای ارتش آزادیبخش فلسطین مشق نظامی کردند و آب و نانشان را خوردند قبول می کنند که با کسانی که از پاچه مامورین لابی اسرائیل در امریکا آویزان شده اند یکی هستند؟ گمان نکنم. مگر این که حرف خود رجوی را بپذیریم که همه بخاطر او و "حق او" بعنوان "نوک پیکان تکامل" و "نایب امام زمان" و "رهبر ایدئولوژیکی" و ... و در عمل خود خدا بوده است که این هم باز چیزی جز تاییدی بر ماهیت خطرناک فرقه نخواهد بود. آقای هاشمی نژاد، بنابراین اگر مشکلی هست و راه حلی
میجوییم جز در قالب حقوق بشر و در قالب اجتماعی و مدنی نه بوده و نه می تواند
باشد. این که حکومت ها و یا دادگاه ها با مسئله فرقه چه برخوردی دارند
اگر چه مهم ولی ریشه و تمام قضیه نیست. "گرفتاری در فرقه" و چند و چونش باید در
اجتماع بعنوان یک معضل فهم و درک گردد. این جامعه است که باید با روند "از کار
افتادن تفکر انتقادی در یک فرد" تئوریک هم که شده آشنا شود و بعدا بتواند آن را
با چیزی مشابه "از کار افتادن توان حرکت دست یا پا" مقایسه کند. بوجود آمدن
متخصصین در این رابطه برای جامعه الزامی است (بحثم هم فقط در مورد ایران نیست)
و الا که مسئله برای جامعه قابل درک نخواهد بود راه حلی هم متصور نخواهد شد.
آقای هاشمی نژاد، تایید می کنم که النهایه در مقابل کسی که با نارنجک و خمپاره و گلوله برای کشتن و کشته شدن اعزام شده مسئولتی وجود دارد و این مسئولیت را هم احتمالا نمی توان وسط خیابان و حین شلیک با پند و اندرز قاطی کرد. تایید می کنم که کسی را که سلاح کشیده لاجرم با سلاح پاسخ می دهند اگر چه بقول شما هیچ کس از مرگ انسانی دیگر خوشحال نشده و نخواهد شد. ولی شاید این زیاد به ما مربوط نشود که در بحثی اجتماعی بیشتر بدنبال آنچه هستیم که کسی را و عقیده و نگرش و سیستمی را که سلاح در دست این قربانی می گذارد تا قربانی دیگری را همراه خود به خاک و خون بکشد مشخص کرده در قرنطینه بگذاریم. هر چه باشد "هیچ کس از شکم مادر تروریست به دنیا نیامده". در بحثی اجتماعی اگر هنری باشد افشا، انگشت نما کردن و خشکاندن دست هایی است که از همین خانواده خود شما یک پدر و یک پسر خاله را در دو طرف طیف وسیع قربانیان تروریسم به خاک و خون کشیده. اگر هنری باشد واکسینه کردن جامعه جوان است. حرف آخر این که امیدوارم روزی فرا برسد که خانواده های قربانیان فرقه از دو طرف طیف را در کنار همدیگر ببینیم. همان چیزی که فکر می کنم بزرگترین کابوس رجوی و رجوی ها و کسانی است که جز کشتار دوست و دشمن راهی برای رسیدن و ارضای شهوت قدرت خود نمی یابند. از برنامه تلویزیون پیوند و مصاحبه خانم مرجان ملک گفتم. در تمام مدت مصاحبه ایشان جای خالی خانمی که در اثر ترکش خمپاره های اهدایی صدام به رجوی در همین عمل زخمی شده بود خودنمایی می کرد. موفق باشید مسعود خدابنده لیدز انگلستان بیست و هشتم اکتبر 2006
|